قَلَت املاعي
وقتی خدکار به زبان دیگری هرف بزند ...
گرگ گرگ گرگ چوپان با دندان های نیش بلند گرگ گرگ ... .. . پنجره ای در کار نبود... وشعری که به هیچ چیز و هیچ کس ربتی ندارد: تیک به زلزله ها بگو پسرحسین هم باشی اسمت توی همه تقویم ها هم که باشد سرنگ ها کار خودشان را می کنند اینجا همیشه پشت دیوار ها هادسه ای اتفاق می افتد از توی بلند گوها هم اگر فریادت بزنند فرقی به حال زبان هایمان نمی کند . تو فقت بهانه برای اشک های مادرم جور می کنی وگر نه سنگ ها همیشه مشقول سنگسار کردنند چه قدر دور افتاده ایم تو جای شمشیر روی بدنت و ما جای تیق روی دستمان چه قدر دور چه قدر دور افتاده ایم دلم که می گیرد قاب عکست بیشتر به من پشت می کند
تاک
تیک
گرفته اند بمب های ساعتی مان.
باور کن کلاق ها به خیال خودکشی روی شانه مترسک نشسته اند.
هالا من و تو
و آرزوهایی که روزی خاهند گریخت
روزی که تو می مانی و
بقزی که نای ترکیدن هم ندارد.
روزی که سنگ خواهی انداخت
که بفهمی زخم هایمان چقدر عمیق اند.
دست بردار و
به زلزله ها بگو بیایند.
ببین که زندگی مان همین گلدانی شده
که سال هاست از زیر برف بیرون نیامد.
به زلزله ها راستش را بگو
از تولدمان که با بمب ساعتی به دنیا آمدیم
و از زندگی مان
که روی شانه مترسک ها گزشت
و از مرگ
که هرگز اشعارمان را ناتمام نگزاشت.
| Design By : Night Skin |
